داستانهای جالب کوتاه

روزگاری او هم نگاری بوده است.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٢ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز

گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و

نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی

بهم خواهیم رسید

(ماریو لاگو)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق

لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم

قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و

ناراحتی دیوونه می شه.

مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.

مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی

شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه

عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون

یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به

این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه

کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی

را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره،

بازش می کنه و می خونه ::::::::::::::!!!!!!!!!!!

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.

آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.

مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم.

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم

تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش

منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ،

تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ،

یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی

تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی

می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش

رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو

حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت

داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه

بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی

چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!

روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!

نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب

هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون

که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری

اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک

کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه!

می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه

کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که

بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته

ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی

که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی

داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت

ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات.

دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.

پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم.

نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی

غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه

مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی

رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم

دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام

ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر.

منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی

دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به

جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش

شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،

صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد

نگاهی که خیلی حرفها توش بود.هر دوسکوت کردند و بهم 

نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم

اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که

بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه

چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده.

حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد

دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی

مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه

جبران پیدا نمی کنند…

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱۱ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

از بچه های کودکستان این سوال پرسیده

شد: اتوبوس شکـــل مقابل به کدام طرف

حرکت میکند؟ به شکل به دقت نگاه کنید

درباره‌اش فکر کنید  " تنها دو جواب  وجود

دارد "چپ" یا "راست"

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هنوز نمی‌دانید که

به کدام طرف حرکــــت می‌کند؟    عیبی

ندارد تمام بچه کودکستانی ها جوابشان

این بودکه : به طرف چپ. وقتی از آن‌ها

پرسیده شد: چرا فکر می‌کنید که اتوبوس

به طرف چپ حرکت می‌کند؟

جواب همه‌شان این بود
«چون درب اتوبوس دیده نمی‌شود»
خجالت کشیدید، مگه نه؟
عیب نداره! ناراحت
نباشید

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٩ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی

صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت

کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده.

آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد.

شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیرکردند.شب

هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.

صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از

راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنهابه

وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو

یک راهب نیستی»

مرد با ناامیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعدماشین همان مرد بازهم در مقابل همان

صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ،

از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.آن شب

بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال

قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسیدکه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم .چون تو یک راهب نیستی»

این بار مردگفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم

حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگرتنها راهی که من

می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ،

من حاضرم بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی

و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و

همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی.وقتی

توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش راگرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در

صومعه را زد. مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم

و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد

برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است.

و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است .

اکنون تو یک راهب هستی .ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو

نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد

و به مرد گفت : «صدا از پشت آن دربود»

مرد دستگیره دررا چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است

کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلیدرا به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در

سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها کلیدرا به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در

سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرارداشت. او بازهم درخواست

کلید کرد .
پشت آن در نیزدر دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ،

یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » .

مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.

او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد .

وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است

متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.
..
.
.
.
.
.

.

.

.

.
اما من نمیتوانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید..... .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٥ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

شیخی را گفتند : مدتی است که در شهر شلوار کوتاه رایج

گردیده و دختران بسیاری این البسه بر تن می کنند. در

مذمت شلوار کوتاه چیزی بگو تا دختران از پوشیدنش

صرف نظر نمایند. شیخ ما خروشید و گفت:خاموش!!!

که شلوار کوتاه را فایده بسیار است و من در مذمتش

هیچ نگویم گفتند: یا شیخ ! فایده اش چیست؟؟؟؟

شیخ ما گفت: چون دختران شلوار کوتاه پوشند،

پسرها سر به زیر گردند و پایین را بنگرند.

چون پایین را بنگرند هم از گزند تیرشیطان

در امان مانند هم از شر چاله!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٢۱ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید

از خاورمیانه بازگشت .

دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»

وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم

که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی

که داشتم این بود که من عربینمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که

پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه

پوستر زیر را طراحی کردم:

پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیان

بیهوش افتاده بود.

پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان

می داد.

پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوستر ها را در همه جا چسباندم.»

دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»

وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست

به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم،  سپس دوم و

بعد اول را دیدند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٩ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

فردی از پـروردگار درخواست نمـود تا به او بـهشت و جـهنم

را نشان دهد خدا پـذیـرفت.او را وارد اتاقی نمود که جمـعی از

مردم در اطراف یـک دیـگ بـزرگ غـذا نشسته بودند. همه

گرسنه، ناامید و در عـذاب بودند.هرکدام قـاشقی داشت که به

دیگ می رسید ولی دسته ی قاشق ها بلندتر از بازوی آن ها

بـود، بطوری که نمی توانستند قاشق را به دهانـشان برسانند!

عـذاب آن ها وحشتناک بود. آنگاه خداوند گفت: اکنون بـهشت

را به تو نشان می دهم.او به اتـاق دیـگری که درست مانند

اولی بود وارد شد. دیگ غذا، جمعی از مردم، همان قاشقهای

دسته بلند. ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند.

آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در اینجا شادند در حالیکه

در اتاق دیگر بدبخت هستند، باآنکه همه چیزشان یکسان است؟

خداوند تبسمی کرد و گفت:خیلی ساده است، در اینجا آن ها

یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند.هر کس با قاشقش غذا

در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد کسی هست در

دهانش غذایی بگذارد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱۸ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد

به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد

موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت

نمی توانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد:

بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم،

اگر جواب صحیحدادید من نمره ام را قبول می کنم

در غیر اینصورت از شما می خواهم به من نمره

کامل این درس را بدهید.استاد قبول کرد و دانشجو

پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست،

منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و

نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و

مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و

همان سوال را پرسید و شاگردش بلافاصله جواب داد:

قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله

ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.

همسر شما یک معشوقه 22 ساله دارد که منطقی است

ولی قانونی نیست و این حقیقت که شما به معشوقه

همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس

را رد می شد نه قانونی است و نه منطقی !!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٧ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و

می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی

چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود

و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که

آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش

را به او بدهد.وزیر هم عازم سفر می شود و پس از

یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این

نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم

باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.

عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر

چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از

او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد

از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب

را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط

را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع

خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که

می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید

تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی

که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب

قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.خلاصه وزیر به

خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند

و آن کار را  انجام می دهد سپس چوپان به او

می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است

که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی

نجس ترین است بخوری.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد

حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.

کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود "لطفا ۱۲ سوسیس

و یک ران گوشت بدین"  10 دلار همراه کاغذ بود. قصاب

که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان

سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.قصاب که کنجکاو

شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال

سگ راه افتاد.سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی

رسید.با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد

شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.سگ رفت تا به ایستگاه

اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و

ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه

کرد و به ایستگاه برگشت.صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد

 دوباره شماره آنرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره

بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه

بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه

پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.سگ در خیابان حرکت کرد تا به

خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و

خودش را به در کوبید.اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در

را باز نکرد.سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری

باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار

به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.

قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟

این سگ یه نابغه است.

این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی عاقل اندر صفی به قصاب کرد و گفت: تو به این میگی

باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را

فراموش می کنه !!!

• مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

• چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای 

کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است.

• بدانیم دنیا پر از این تناقضات است.

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و

مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

پسرک، دختر رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود،

خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود

و هیچکس بهش توجه نمی‌کرد.آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن

یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش

رو قبول کرد.توی یک کافی شاپ ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون

بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر

می کرد،  "خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…"

یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، "میشه لطفا یک کم نمک

برام بیاری؟می‌خوام بریزم تو قهوه ام." همه بهش خیره شدند،

خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی

قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید، "چرا این کار رو می کنی؟"

پسر پاسخ داد، "وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک

دریا زندگی می‌کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم،

می‌تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.

حالا هر وقت قهوه نمکی می‌خورم به یاد بچگی‌ام 

می‌افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده،

برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می‌کنند." همینطور

صحبت می‌کرد، اشک از گونه‌هاش سرازیر شد.

دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی

از ته قلبش. مردی که می‌تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره،

اون باید مردی باشه که عاشق خانوادشه، هم و غمش

خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد

دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش،

بچگیش و خونوادش.مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم

بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد

در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:

خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام

دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه

مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس

ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….

هر وقت می‌خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک

هم داخلش می‌ریخت، چون می‌دونست که با اینکار حال

می‌کنه.بعد از چهل سال، مرد در گذشت و یک نامه برای

زن گذاشت،

" عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام

رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قوه نمکی.

یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس

داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم

و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین

ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه!

خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما

ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت

دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم

که واقعیت رو بهت بگم، من قوه نمکی رو دوست ندارم،

چه عجیب بد مزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه

نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی

تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو

داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار

دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم

و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور

باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد.

یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟

اون جواب داد "شیرینه"

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون

رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و

زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هلمز بیدار شد

و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و

گفت: "نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

" واتسون گفت:"میلیون ها ستاره می بینم".

هلمز گفت: "چه نتیجه ای می گیری؟"

واتسون گفت: "از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که

خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره

در برج مشتری ست، پس باید اوایل تابستان باشد.

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات

قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد ".

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: "واتسون! تو احمقی

بیش نیستی!

نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است

که چادر ما را دزدیده اند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

شیوانا جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه

وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قدبرد .

زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع

کرد به بدگویی از همسرش و گفت: " ای کاش

همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند.

شوهر من آهنگری بود ، که از روی بی عقلی

دست راست ونصف صورتش را در یک حادثه

در کارگاه آهنگری از دست داد و مدتی بعد از

سوختگی علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد

تا درمان شود. وقتی هنوز مریض و بی حال بود

چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت

کردم ولی به جای اینکه دوباره سر کار آهنگری برود

می گفت که دیگر با این بدنش چنین کاری از او

ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود .

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد ،

برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده

بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم .

با رفتن او ، بقیه هم وقتی فهمیدن وضع ما خراب شده

از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بسته های غذا

و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم .

ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت

بودند! "شیوانا تبسمی کرد وگفت :" حقیقتش من این

بسته ها را نفرستادم . یک فروشنده دوره گرد امروز

 صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به

شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه !!؟ همین!

"شیوانا این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود .

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد:

راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت

این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد

چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع

قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی

نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان

زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته

شده میبیند.وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه

وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه

نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود

دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز

رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین

رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای

خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز

و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش

دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او

وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و

خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به

محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین

یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این

گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین

نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان، 

تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به

این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی،

بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود

درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش)

ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم،

بر بلندای آن قرار داشت.یک روز زلزله ای 

کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی

از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.

بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای

رسید که پر از مرغ و خروس بود.

مرغ و خروس ها می دانستند که باید از

این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ

پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن

را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.

یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن

بیرون آمد.جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها

پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب

باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.

او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما

چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این

هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه

بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در

آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب

آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم

مانند آنها پرواز کنم.مرغ و خروس ها شروع کردند

به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز

نمی تواند بپرد.اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش

که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی

پرواز به سر می برد.اما هر موقع که عقاب از رویایش

سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت

نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.بعد از مدتی او

دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه

داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی

که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های

مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

من تقریباً تو دستشویی نشسته بودم که از دستشویی

کناری صدایی شنیدم که گفت؛

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر

کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش،

اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت

آوری دادم؛

- حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید؛

- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم

عجیب ریخت به هم برا ی همین گفتم؛

- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه

جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع

قضیه رو تموم کنم؛

- منم می تونم بیام طرفت؟

آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم

که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم

کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛

- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت :

- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه ا حمقی داخل

دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

یارو زبونش می‌گرفته،میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟

کارمند داروخونه می گه:دیب دیگه چیه؟

یارو جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره،

اون ورش دیب داره.

کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو می گه: بابا دیب،دیب!

طرف می‌بینه نمی فهمه،می ره به رئیس داروخونه می گه.

اون میآد می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

یارو می گه: دیب!

رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟

یارو می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره،

اون ورش دیب داره.

رئیس داروخونه می گه:تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو می گه: آره بابا.

خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رئیس هم هر کاری می‌کنه،نمی تونه سر در بیاره

و کلافه می شه.یکی از کارمندای داروخونه

میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل

همین آقا زبونش می‌گیره.فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد.

اما الان شیفتش نیست.رئیس داروخونه که خیلی

مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره.

یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش.

می‌رن اون کارمنده رومیارن. وقتی می رسه،

از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو می گه: دیب!

کارمنده می گه: دیب؟

یارو: آره.

کارمنه می گه: که این ورش دیب داره،

اون ورش دیب داره؟

یارو میگه: آره،همونه.

کارمند میگه: داریم! چطور نفهمیدن تو چی می خوای!؟

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی

می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو

میذاره توی یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به

یارو و اونم می ره پی کارش.همه جمع می شن دور اون

کارمند و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارمنده می گه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟

می گه: بابا همون که این ورش دیب داره،

اون ورش دیب داره!

رئیس شاکی می شه و می گه: اینجوری فایده نداره.

برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارمنده می گه: تموم شد.

آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!

.

.

.

دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد !

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !

از مرغ برایش سوپ درست کردند !

گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند !

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند .

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی

که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو

میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.

وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.

این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.

بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . .

خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.

مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”

زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

 

علی: خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟

دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن

تو رو ببینن.

علی: آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل

و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش

می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم.

وای که چه موهای لختی داره پارمیدا.

آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش. با اینکه فقط

عکسشو دیدما، ولی عاشقش شدم. وای که این پارمیدا

چقدر ناز و خوردنیه! باور کن ببینمش اصن نمی ذارم

از توی بغلم تکون ...

دانیال:

ببین ادامه نده. پارمیدا اسم زنمه!

اسم دخترم معصومه ست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٧ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()


یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان

میرفته،یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد!

خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل

موتوره رد میشه.یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه

متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!

دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه.

همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل

تیر از بغلش رد شد!!

طرف کم میاره، میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده . خلاصه دوتایی

وامیستن کنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا ! من

مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی روی ما رو کم کردی؟!

موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه :والله … داداش… خدا پدرت

رو بیامرزه وایستادی!…کش شلوارم گیر کرده به آیینه بغلت!

نتیجه اخلاقی
اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل

ملاحظه ای دارند ببینید کش شلوارشان! به کدام مدیر گیر کرده…!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف

ناجوری می کنه. بطوریکه ماشین هردوشون

بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز

معجزه آسایی جون سالم بدر می برن.

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل

به آهن قراضه شده بیرون میان، رانندهء خانم

بر میگرده میگه:


- آه چه جالب شما مرد هستید!…. ببینید چه

به روز ماشینامون اومده! همه چیز داغون شده

ولی ما سالم هستیم! این باید نشونه ای از طرف

خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم و ارتباط

مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم!

مرد با هیجان پاسخ میگه:

- اوه … “بله کاملا” …با شما موافقم این باید

نشونه ای از طرف خدا باشه!

بعد اون خانم زیبا ادامه می ده و می گه:

- ببین یک معجزه دیگه! ماشین من کاملن داغون

 شده ولی این شیشه مشروب سالمه. مطمئنن

خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه

تا ما این تصادف خوش یمن که می تونه شروع

جریانات خیلی جالبی باشه رو جشن بگیریم!

و بعد خانم زیبا با لوندی بطری رو به مرد میده.

مرد سرش رو به علامت تصدیق تکان میده و در

حالیکه زیر چشمی اندام خانم زیبا رو دید می زنه

درب بطری رو باز می کنه و نصف شیشه مشروب

رو می نوشه و بطری رو برمی گردونه به زن.

زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو برمی گردونه به مرد.

مرد می گه شما نمی نوشید؟!

زن لبخند شیطنت آمیزی می زنه در جواب می گه:

- نه عزیزم ، فکر می کنم الان بهتره منتظر پلیس باشیم !!!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٦ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست .

روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید .

به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !

می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم !

اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …

کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت :

این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم

حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .

روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ،

اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .

کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این

حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم

که صاف در دهانت بیفتند .روباه دهانش را باز باز کرد .

کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ

بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از

پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که

صاف در عمق حلق روباه افتاد .روباه عصبی بالا و پایین

پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !

کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ،

تفاوت پنیر و فضله را هم نمی داند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٥ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد

که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش

دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه

می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی

متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش

باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً

احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از

خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی

درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را

باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر

دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب

درخواست کرد.دختر که متوجه گرسنگی شدید

پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ

شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر

کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به

ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک

گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری

می کنم»سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.

پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند

و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در

بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او

اقدام کنند.دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت

بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد

بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در

چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت

بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر

تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین

نگاه اورا شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت

تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد

و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ،

پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن

زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان

زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی

نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه

داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.

سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش

را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.

آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/٤ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید.

سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.

گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی

خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد می‌زد

و می‌گفت:

“من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”

اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند

یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند،

به او توجهی نمی‌کرد.دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه

گم‌ بودن و کوچکی خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

“نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم.

کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

خدا گفت: “اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر

می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن

ندادی. رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای.

راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی،

دیده نمی‌شوی. خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر

خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به

چشم همه می‌آمد.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد

تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند

چقدر فقیر هستند. آنها یک روز و یک شب را در خانه

محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت و در

پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:

«نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد: «عالی بود پدر!»

پدر پرسید: «آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»

پسر پاسخ داد: «فکر می کنم!»

پدر پرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

«فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.

ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان

را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ

آنها بی انتهاست!»

در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

پسر اضافه کرد: «متشکرم پدر که به من نشان دادی ما

واقعا چقدر فقیر هستیم!»

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

لوئیز رفدفن ، زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس ،

و نگاهی مغموم . وارد خواربار فروشی محله شد و

با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواروبار به

او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و

نمیتواند کار کند و شش بچهشان بی غذا ماندهاند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بیاعتنایی محلش

نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت: «آقا شما

را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم .»

جان گفت نسیه نمیدهد. مشتری دیگری که کنار

پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را

میشنید به مغازه دار گفت : «ببین این خانم چه

میخواهد خرید این خانم با من .»خواربار فروش گفت:

لازم نیست خودم میدهم لیست خریدت کو ؟

لوئیز گفت : اینجاست.

- « لیستات را بگذار روی ترازو به اندازه ی وزنش

هر چه خواستی ببر . » !!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه

کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه

ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ی ترازو پایین رفت.

خواربارفروش باورش نمیشد.

مشتری از سر رضایت خندید.

مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی

دیگر ترازو کرد کفه ی ترازو برابر نشد، آن قدر چیز گذاشت

تا کفهها برابر شدند.در این وقت ، خواربار فروش با تعجب

و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است.

کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود :

ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری، خودت آن را برآورده کن

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۳ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست

بلندترین قله را فتح کند .بالاخره بعد از سالها

آماده سازی خود،ماجراجو یی اش را آغاز کرد.

اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای

خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله کرد ،اما دیر وقت بود و به

جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه

هوا تاریک تاریک شد.

سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود وکوهنورد قادر

 به دیدن چیزی نبود . همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها

 پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید .

 در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمی با قله فاصله داشت

 که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد .

در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز

وحشتناکی حس می کرد جاذبه ی زمین او را در خود

فرو می برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن

لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب وبد زندگی

 به ذهن او هجوم می آورند.

 ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید

حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده ، او را به

 شدت می کشد میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب

 بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری

 نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...

 ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی ؟

 - خدایا نجاتم بده

 - آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟

 - بله باور دارم که می توانی

- پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم

گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد .

 فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد

یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از

طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم

چسبیده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید ؟

آیا میتوانید رهایش کنید ؟

درباره ی تدبیر خدا شک نکنید . هیچ گاه نگوئید او

مرا فراموش یا رها کرده است . و به یاد داشته باشید

که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی،

انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه

 و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در

 هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست

 داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی،

عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل

 افتاده او منزجر بود. زمانی که قرار شد موسی به شهر

 خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق

 دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند.

 دختر حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت،

 ولی ابداً به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد.

 موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند،

 با شرمساری پرسید: - آیا می دانید که عقد ازدواج

انسانها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:

- بله، شما چه عقیده ای دارید؟

- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر

 می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به

دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی

خداوند به من گفت:

- «همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد

 برآوردم و گفتم: «اوه خداوندا! گوژپشت بودن

برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده

 و هر چی زیبایی است به او عطا کن.»

 فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست

 و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

 او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.

ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن

چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت

 دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد.

 او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای

که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد،

انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید …

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم

دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و

 هیچ سخنی بر زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت

 چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که

ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان

ود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد.

 پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .

پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان 

می کند و می گوید :جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و 

بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و… 

حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم

 افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب

مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب

بیدار کردی.فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد

صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت

میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٩ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، مرد زمین خورد و

لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به

مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را

پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و

راهی خانه خدا شد.در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت

برخورد کرد و نامش را پرسید.مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به

 مسجد دو بار به زمین افتادید.))،از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان

را روشن کنم.مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان

را به طرف مسجدادامه می دهند.همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد

چراغ به دست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.مرد اول درخواستش را

دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب رامی شنود.مرد اول سوال

می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))

مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث

زمین خوردن شما شدم.))وقتی شما به خانه رفتید،

خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد

برگشتید،خدا همه گناهان شما را بخشید.

من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و

حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد،

بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.به خاطر آن، خدا همه

گناهان افرادخانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار

دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد

دهکده تان را خواهد بخشید.بنا براین، من سالم رسیدن شما را

به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢٧ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

چند سال پیش یک روز جلوی تلویزیون دراز کشیده بودم،

فوتبال نگاه میکردم و تخمه می خوردم.

ناگهان پدر و مادر و آبجی بزرگ و خان داداش سرم

هوار شدند و فریاد زدند که

(ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر).

رفتم خواستگاری، دختر پرسید: مدرک تحصیلی ات چیست؟

گفتم:دیپلم تمام! گفت: بی سواد! امل! بی کلاس!

ناقص العقل! بی شعور!

پاشو برو دانشگاه. رفتم چهار سال دانشگاه

لیسانس گرفتم ،برگشم رفتم خواستگاری.

پدر دختر پرسید: خدمت رفته ای؟ گفتم : نه هنوز.

 گفت: مرد نشد نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه!

پاشو برو سربازی.رفتم دو سال خدمت سربازی را

انجام دادم ،برگشتم رفتم خواستگاری.

مادر دختر پرسید: شغلت چیست؟ گفتم فعلا کار

 گیرنیاوردم. گفت: بی کار! بی عار! انگل اجتماع!

پاشو برو سر کار. رفتم کارپیدا کنم گفتند:

سابقه کار می خواهیم. رفتم سابقه کار جور کنم.

 گفتند: باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم.

دوباره رفتم کار کنم،گفتند باید سابقه کار داشته باشی

 تا کار بدهیم.برگشتم رفتم خواستگاری گفتم :

رفتم کار کنم گفتند سابقه کار ، رفتم سابقه کار جور کنم

 گفتند باید کار کرده باشی. گفتند: برو جایی که سابقه کار

 نخواهد. رفتم جایی که نخواستند. گفتند باید متاهل باشی!

برگشتم رفتم خواستگاری گفتم : رفتم جایی که سابقه

کار نخواستند ولی گفتند باید متاهل باشی.

گفتند باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل

شوی. رفتم گفتم: باید کار داشته باشم تا

متاهل شوم. گفتند: باید متاهل باشی تا به تو

کار بدهیم. برگشتم رفتم نیم کیلو تخمه خریدم

دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال

نگاه کردم!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٤ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

 

 آبجی کوچیکه : زود یه آرزو کن،زود.

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد.


آبجی کوچیکه : چپ یا راست؟


آبجی بزرگه : م م م راست.


آبجی کوچیکه : درسته، آرزوت برآورده میشه،

هورا. بعد دستشو درازکرد و از زیرچشم چپ

 مژه  رو برداشت !


آبجی بزرگه : اینکه چشم چپ بود.


آبجی کوچیکه چپ و راستُ مرور کرد و

گفت : خوب اشکال نداره


دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر

چشم راست آبجی

 برداشت و گفت : دیدی؟آرزوت میخواد برآورده شه،

 حالا چی آرزو کردی؟


آبجی بزرگه : آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه


بعد سه تایی زدن زیرخنده

(آبجی کوچیکه ،  آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱۳ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط کاملیا نظرات ()

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

.

.

.

سکوت

.

.

.

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

.

.

.

.

.

.

چند دقیقه بعد

.

.

.

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد

بیرون همینطورکه از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین.

نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت

خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل **** نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()

همیشه با به دست آوردن اون کسی که دوستش داریم

نمیتوانیم صاحبش شویم، گاهی لازمه ازش بگذریم

تا بتونیم صاحبش بشیم.

 

 

یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و

گفت:کنارتم، تا آخرش تا پای جون، ستاره ی قشنگی بود،

آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم شدم

عاشق اون، اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون،

ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد

اون،زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم این بود

قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون.

 

 

می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی، می رسد

روزی که تنها در کنار عکس من، نامه های کهنه ام را

مو به مو از بر کنی.

 

 

همیشه ابرا می بارن اما همه عاشق ستاره ها میشن،

 مواظب باش چشمک ستاره، گریه ی ابرو از یادت نبره..

 

 

امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم، خورشید

 فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم، بدرقه لازم

 ندارم، خودم میرم عزیزترین، نذار بمونه زیر پا ،

 قلبمو بردار از زمین، دوستت دارم برای تو فقط

 یه حرف ساده بود، غافل از این که قلب من

منتظر اشاره بود..

 

 به یادت هستم بی هیچ بهانه ای، شاید

دوست داشتن همین باشد.

 

اگه کسی تو چشات نگاه کرد و قلبت لرزید

عجله نکن، چون ممکنه یه روز کاری با قلبت

بکنه که چشات بلرزن.

 

 

وقتی تو از عشق بی بهره هستی،

از دیگری می خواهی که آن را به تو

بدهد، در واقع تو گدایی می کنی.

دیگری نیز متقابلا از تو عشق می

طلبد. حال دو گدا دست هایشان را

بر روی یکدیگر گشوده اند، تصور کن!

 

 

سنگ در برکه می اندازم و می پندارم،

 با همین سنگ زدن ماه به هم

می ریزد، کی به انداختن سنگ پیاپی در آب،

 ماه را می شود از حافظه

ی آب گرفت؟!..

 

 

 در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند

و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم،

شاید این است دلیل تنهایی مان..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٢ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط کاملیا نظرات ()


Design By : Pichak