داستان ابجی کوچیکه و ابجی بزرگه

 

 آبجی کوچیکه : زود یه آرزو کن،زود.

آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد.


آبجی کوچیکه : چپ یا راست؟


آبجی بزرگه : م م م راست.


آبجی کوچیکه : درسته، آرزوت برآورده میشه،

هورا. بعد دستشو درازکرد و از زیرچشم چپ

 مژه  رو برداشت !


آبجی بزرگه : اینکه چشم چپ بود.


آبجی کوچیکه چپ و راستُ مرور کرد و

گفت : خوب اشکال نداره


دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر

چشم راست آبجی

 برداشت و گفت : دیدی؟آرزوت میخواد برآورده شه،

 حالا چی آرزو کردی؟


آبجی بزرگه : آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه


بعد سه تایی زدن زیرخنده

(آبجی کوچیکه ،  آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی)

/ 0 نظر / 11 بازدید