داستان جدید کلاغ و روباه

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست .

روباه گرسنه ای از زیر درخت می گذشت . بوی پنیر شنید .

به طمع افتاد . رو به کلاغ گفت : ای وای تو اونجایی !

می دانم صدای معرکه ای داری ! چه شانسی آوردم !

اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …

کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت :

این حرفهای مسخره را رها کن ! اما چون گرسنه نیستم

حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم .

روباه گفت : ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ،

اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم .

کلاغ گفت : باز که شروع کردی ! اگر گرسنه ای جای این

حرفها دهانت را باز کن ، از همین جا یک تکه می اندازم

که صاف در دهانت بیفتند .روباه دهانش را باز باز کرد .

کلاغ گفت : بهتر است چشمت را ببندی که نفهمی تکۀ

بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.

روباه گفت : بازیه ؟! خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .

خلاصه . بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از

پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که

صاف در عمق حلق روباه افتاد .روباه عصبی بالا و پایین

پرید و تف کرد : بی شعور ، این چی بود !

کلاغ گفت : کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند ،

تفاوت پنیر و فضله را هم نمی داند

/ 3 نظر / 5 بازدید
الهام

می دونستی می تونی از این وبلاگت در آمد داشته باشی. به من هم یه سر بزن

دختر با وقار

سلام انصافا وبلاگ خوبی داری اینو جدی میگم دلم میخواد هر روز بهت سر بزنم به شرطی که هر روز پست جدید و جالب بدی برای اینکه آدرست داشته باشم بیا هم یه سری به سایت من بزن هم آدرس وبلاگتو تو سایت من ثبت کن منتظر

پریسا

هر چند باری که بهم سر بزنی منم هم میام سر میزنم. بدو بدو بدو که منتظرتم